|
گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم به فال نیک بگیرم بهار را تقویم چارفصل دلم را ورق زدم رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
English : I Love You حالا اگه كسي بازم بيشتر ميدونه به ما هم اطلاع بده تا من هم به اين پست اضافه كنم. . . .
از دماغ فيل افتادن ضرب المثلي كه از ديرباز ميان مردم رد و بدل مي شود، به كسي اطلاق مي شود كه به اصطلاح، خودش را بسيار مي گيرد. يعني به زبان صريح تر، كسي كه از خودراضي باشد و تكبر و خودبيني اش ديگران را آزار دهد، مردم درباره اش مي گويند «فلاني از دماغ فيل افتاده. مهدي پرتوي آملي، نويسنده و محقق كتاب جامع «ريشه هاي تاريخي امثال و حكم» معتقد است كه ريشه اين ضرب المثل به زمان حضرت نوح باز مي گردد. داستان از اين قرار بود كه حضرت نوح كه از سوي خداوند مامور مي شود تا از تمام موجودات كره زمين يك جفت در كشتي معروفش بگذارد تا سيل و طوفان نسل آنان را منقرض نكند، يك روز ديد كه كشتي پر از فضولات حيوانات شده است. همراهان حضرت نوح گله به نزد پيامبر مي برند و او هر چه مي انديشد براي تخليه فضولات آن همه حيوان، فكري به ذهنش نمي رسد. پس دست به دعا مي برد و از خداوند مي خواهد كه در اين طوفان، آنان را از فضولات و بوي آن نجات دهد. خداوند هم به او دستور مي دهد كه دستي به پشت فيل بزند. حضرت نوح به محض اين كه دستور را مي شنود، آن را عملي مي كند. دستي به پشت حيوان عظيم الجثه يعني فيل مي زند و ناگهان از دماغ بزرگ فيل، يعني خرطومش يك خوك مي افتد زمين. خوك هم به محض اين كه پايش به زمين مي رسد شروع مي كند به خوردن فضولات و كثافات و كشتي ظرف چند ساعت، مثل روز اول، پاك و پاكيزه مي شود. در همين هنگام مي گويند، ابليس كه از پاكيزگي كشتي ناراحت شده بود، دست به پشت خوك مي زند و ناگهان از دماغ خوك، موشي بيرون مي جهد. موش شروع مي كند به خرابكاري و آنقدر به كارش ادامه مي دهد كه نزديك است كشتي سوراخ شود. خداوند كه اين را مي بيند به نوح دستور مي دهد تا دوباره دستي به پشت شير بمالد. هنوز حضرت نوح دستش را از پشت شير برنداشته بود كه ناگهان از دماغ شير درنده، گربه به زمين مي افتد و به دنبال موش مي افتد. پس طبق روايات اسلامي سه حيوان پس از طوفان نوح به جهان هستي گام گذاشتند و پيش از آن وجود نداشتند: خوك، گربه و موش. حال ببينيم ارتباط خوك كه از دماغ فيل افتاده است چه ربطي دارد به آدم هاي متكبر و از خود راضي مهدي پرتوي آملي در اين باره آورده است: «از آنجا كه فيل حيوان عظيم الجثه اي است و عظمت و هيبتش دل شير را مي لرزاند، لذا آنچه از دماغ فيل افتاده: «حتي اگر خوك مفلوك هم باشد» در مورد افراد خودخواه متكبر معجب مورد استفاده و ضرب المثل قرار گرفته است» اما به نظر مي رسد كه چهره خود خوك هم در كاربرد اين ضرب المثل درباره آدم هاي از خود راضي، بي ارتباط نيست. خوك همان طور كه همگان مي دانند دماغي سربالا دارد و چشم هاي ريزش هم طوري است كه انگار هميشه از بالا، آن هم از بالاي دماغ سربالايش به بقيه چيزها نگاه مي كند. چنانچه اصطلاح ديگري هم در مورد آدم هاي از خود راضي به كار مي رود: «طرف چنان دماغش را بالا مي گيرد و راه مي رود كه انگار » علي اكبر دهخدا در «امثال و حكم» خود، جلوي ضرب المثل «از دماغ فيل افتاده» فقط نوشته است: «بسيار برتن و متكبر است.» احمد شاملو در «كتاب كوچه» يادي از اين ضرب المثل نكرده است. اما جوانان امروز اصطلاحاتي به جاي اين ضرب المثل به كار مي برند كه در اين سال ها ساخته شده است. «طرف براي خودش پپسي باز مي كند»، «طرف براي خودش كارت تبريك مي فرستد»
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آيينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسوي خود آهسته گشودم عطر آوردم بر سروسينه فشاندم چشمانم را نازكنان سرمه شاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه دركنج لبم خالي آهسته نشاندم گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زين همه افسونگري و ناز چون پيرهن سبز ببيند به تن من با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند اين گيسوي افشان به چه ار آيدم امشب كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند من خيره به آيينه و اوگوش به من داشت گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را بشكست و فغان كردكه از شرح غم خويش اي زن چه چه بگويم كه شكستي دل ما را فروغ فرخزاد
رنگ ها زندگي را زنده مي كنند، جان دارو قابل لمس اند. مي توان ايده هاي خود را بدون نياز به گفتن و يا نوشتن، از طريق زبان پررمز و راز رنگ بيكديگر منتقل كرد. رنگ ها و تركيب هاي آن، واكنش و احساسات مختلفي را در ما برمي انگيزد. ميتوان محيط آرام محل كار خود را با رنگ خاصي به محيط پراضطراب و نگراني آور تبديل كرد! در ماهيت هر رنگ، استعداد بيان احساس ويژه اي نهفته است. طيف وسيع رنگها چه رابطه اي باهم دارند، رنگهاي اصلي به چكار مي آيند، تركيب و همنشيني رنگها چيست!؟ داخل جعبه مداد رنگي غوغايي بود، همه جز مداد سفيد گرم بخت بودند، هركدام ادعايي داشتند و ... مداد قرمز مي گفت: اگر از اين جعبه خلاصي بيابم و به روي كاغذ سفيد برسم، همه آن را غرق خون مي كنم؛ مداد آبي فرياد مي زد: من روي آن كاغذ سفيد، درياي طوفاني مي شوم كه موجهايش همه چيز را خرد مي كند ؛ مداد نارنجي در آن وسط ها با صداي بلند گفت: من به رنگ شعله هاي آتش ام. من مي توانم همه جا را به آتش بكشم ؛ مداد سبز سير از انتهاي جعبه فرياد زد: قدرت در دستهاي من است. من به رنگ تانك ها و مسلسل ها هستم ؛ مداد سياه با خونسردي گفت: من غالب بر همه چيزم، بالاتر از سياهي رنگي نيست. من اگر ميدان شوم همه جا را تيره وتار مي كنم ؛ كمي آنطرف تر مداد زرد با كمي خجالت گفت: من فكر مي كنم از مداد سياه نيز قوي تر باشم! من به رنگ خورشيدم. نور خورشيد سياهي و تاريكي را از ميان مي برد ؛ مدادها همگي به فكر فرو رفتند ، مداد سفيد كه تابحال سكوت كرده بود با صداي بلند گفت: دوستان! به نظر من قوي ترين كسي است كه براي ديگران آرامش و امنيت بيشتري مي كند نه كسي با روز خود همه چيز را نابود كند! سپس رو به مداد آبي كرد و گفت: تو قدرتمندي اگر به رنگ آبي آسمان باشي، تا همه در سرپناه تو احساس امنيت كنند، سپس به مداد قرمز گفت: رنگ تو مظهر قدرت است، چرا كه ميتواني به رنگ لاله هاي سرخ و به يادگار شجاع ترين مردان روزگار باشي و هم مي تواند نشانه عشق و دوستي باشد، مداد سفيد پس از اندكي تامل به مداد سبز گفت: تو مي تواني به رنگ سبز آرامش بخشي و به سبزي جنگل هاي سرسبزي باشي، تو مي تواني به رنگ برگ درخت زيتون باشي و من و تو و مداد قرمز مي توانيم يك پرچم باشيم و... همه مدادها سرجاي خودشان قرارگرفتند و سكوت خاصي برآن فضاي پرغوغا مستولي شد، لحظات با سكوت و تفكر گذشت ، . . . آنگاه موسيقي رنگها به آرامي نواخته شد. دررقص موزون و دل انگيز، رنگها برهم آميختند و باغي از گلهاي رنگارنگ و عطرآگين پديد آمد.
دلم هر شام شمعی می فروزد که چشم شوق بر راهت بدوزد ز ناچاری دلم را چاره این است که گاهی بشکند گاهی بسوزد
صندلی برایش نگذاشته بودیم اصلا منتظرش نبودیم از خستگی دویدن در هوا همین جوری آمد و خیلی خودمانی روی زمین نشست باران
در فکر می کرد همیشه بسته بودن درد عظیمی ست وقتی شکسته شد تازه فهمید درد یعنی چه سینا بهمنش
آوای باد ، انگار آوای خشکسالیست ، بگذار تا بگوییم تقدیر لااُبالیست باید که عشق ورزید ... باید که مهربان بود ... زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست
شيريني دهان تو جز در كلام نيست لب باز كن كه اخم جواب سلام نيست مرغ دلم پريد و به خال لبت نشست باور كنم كه در پس اين دانه دام نيست ؟ بر بام آمدي كه ببيني هلال را ؟ ماه از فروغ روي تو امشب به بام نيست پاييز پشت در به كمين ايستاده است زيبايي گل ، اي گل زيبا مدام نيست پر كن پياله را كه در آأين عاشقان چيزي به جز ريا و تكبر حرام نيست |
About
هفته سوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 Links
فن و فوتای ویندز
fa.riba |